|
تعریف مغالطه مغالطه مصدر باب مفاعله و در لغت به معنای سوق دادن شخص دیگر به غلط و نیز اشتباه کردن خود فرد است[1]. همچنین به معنی دشمنی و معارضه کردن نیز آمده است[2]. اما در اصطلاح منطق نوعی قیاس می باشد که مواد آن شبیه به برهان یا جدل باشد و صورت آن شبیه به قیاس منتج بالذات بوده و برای اثبات مدعایی یا ابطال مدعای دیگر بیان می گردد[3]. هر قیاسی که نتیجۀ آن نقض یک وضع باشد. در اصطلاح منطق دانان «تبکیت[4]» خوانده می شود، زیرا آن قیاس، صاحب آن اعتقاد را مغلوب کرده، شکست می دهد و اگر مواد آن از یقینیات باشد، آن را «تکبیت برهانی» می نامند؛ و در صورتی که مواد آن از مشهورات و مسلمات باشد، آن را «تکبیت جدلی» می خوانند و اما اگر مواد قیاس نه از یقینات باشد و نه از مشهورات و مسلمات و یا از آن ها باشد، اما صورت قیاس مطابق با قوانین و ضوابط قیاس نباشد، در این صورت قیاس از جهت ماده یا هیأت، شبیه به حق و یقین یا شبیه به مشهور خواهد بود و در نتیجه مخاطب به واسطۀ قصور یا غفلت، در آن دچار اشتباه شده و آن را با حق در می آمیزد و آن استدلال در معرض قبول و پذیرش واقع می شود؛ اگرچه در حقیقت باطل بوده، شایستۀ نام قیاس نیست. چنین قیاس اگر شبیه برهان باشد «سفسطایی» و صناعتش «سفسطه» نامیده می شود و اگر شبیه جدل باشد، «مشاغبی» و صناعتش «مشاغبه» خوانده می شود. سیری در تاریخچۀ مغالطه برخی معتقدند که در دوران فلسفی و علمی قبل از ارسطو نیز موضوع مغالطه به عنوان علمی خاص مدون و متداول بوده و خواندن فن مغالطه قبل از علوم دیگر به دلیل این که ذهن مبتدی از اغلاط عمدی و سهوی مصون بماند، لازم و ضروری دانسته می شد. این امر نشان دهنده آن است که مغالطه به تنهایی حکم منطق معمول را داشته است، حتی نقل شده که حکیمی مانند افلاطون معتقد بود دانشجویی که این فن را نیاموخته، حق تحصیل حکمت را ندارد، چنان که در مورد ریاضیات و هندسه نیز این شرط را مقرر داشته و بر سر آکادمی خود نوشته بوده است[5]. همان طور که قبلاً اشاره شد اولین بار تدوین منظم و علمی مباحث مربوط به مغاطلات به وسیله ارسطو صورت گرفت. مبحث مغاطلات یکی از هشت رساله بود که ارسطو در علم منطق تدوین کرد. این رسائل که چند قرن بعد از ارسطو مجدداً تنظيم شد و ارغنون[6] نام گرفت، عبارتند از: قاطيغور ياس (مقولات)، باري ارميناس (قضايا)، آنالوطيقاي اول (قياس به طور كلي)، آنالوطيقاي ثاني (قياس برهاني)، طوبيقا (جدل)، سوفسطيقا (مغالطه)، ريطوريقا (خطابه)، بوطيقا (شعر). ذكر اين نكته لازم است كه فيلسوفي به نام فرفريوس (232- 304 ق م) فصل مهم ديگري به اين مباحث افزود كه ايساغوجي (مدخل) ناميده مي شود و به اين ترتيب تعداد فصول و مباحث منطق ارسطويي به نه باب رسيد. همة كتابهاي منطقي كه از اين فصل بندي پيروي مي كنند، اصطلاحاً كتابهاي منطقي نه بخشي ناميده مي شوند. مانند كتاب منطق الشفا از ابن سينا (370-428هـ) و اساس الاقتباس از خواجه نصيرالدين طوسي (597-672 هـ). دسته ديگري از كتاب هاي منطقي وجود دارند كه از ابتكار منطق دان بزرگ اسلامي، ابن سينا در كتاب الاشارات و تنبيهات پيروي كرده و مباحث منطقي را به دو بخش اصلي تصورات و تصديقات تقسيم مي كنند. اين دسته اخير اصطلاحاً كتابهاي منطقي دو بخشي نام دارند كه از جملة آن ها مي توان به كتاب هاي مطالع الانوار از قاضي سراج الدين ارموي (594-682 هـ) و شمسيه از كاتبي قزويني (617-675 هـ) اشاره كرد. كتاب هاي منطقي دو بخشي، بحث تصديقات را در دو شاخة صوري و مادي مطرح مي كنند. در شاخة صوري و پس از بيان انواع قضيه و استدلال، روشهاي صحيح استنتاج از قضاياي صادق مورد بررسي قرار مي گيرند. اما در شاخه مادي انواع استدلال به پنج نوع تقسيم مي شوند كه هر يك را صنعت و مجموع آن ها را صناعات خمس يعني مهارت هاي پنج گانه مي نامند كه عبارتند از: برهان، جدل، خطابه، شعر و مغالطه. فايده صناعت مغالطه و اغراض آن آموزش و فراگيري فن مغالطه، فوايد گوناگوني دارد كه برخي از آنها از اهميت بيشتري برخوردار است به تعبير خواجه طوسي: (... معرفت همان قوانين (شناختن فن مغالطه) حكيم و جدلي را نيز نافع بود تا خود غلط نكنند و مغالطه ديگري در ايشان اثر نكند و كساني را كه در آن مواضع غلط كرده باشند از آن خلاص توانند داد، مانند طبيب حاذق كه چون بر احوال سموم واقف باشد، از آن احتراز فرمايد و مسمومان را مداوات كند و اين است فايده تعلم اين فن و فايده ديگر هست كه مغالطه لجوج را هم به مغالطه كسر كنند چنانكه گفته اند: الحديد بالحديد يصلح[7]) 1- توسط اين فن انسان مي تواند خود را از اشتباه در استدلال نگه دارد و در نتيجه از خطاي در انديشه مصونيت يابد. اعم از خطايي كه در مقام استدلال يا در مقام تفكر رخ دهد. 2- به وسيله اين فن آدمي مي تواند از خود در برابر مغالطه گران دفاع كند و اشتباه و خطاي آنان را معلوم سازد مانند بهره اي كه پزشك از آموختن سموم خواص آن مي برد كه مي تواند از آن سموم پرهيز كند و ديگران را به احتراز از آن توصيه نمايد و كسي را كه مسموم شده مداوا نمايد. 3- از سقوط انسان هاي ديگر در دام مغالطه جلوگيري كند. 4- در موارد ضروري كه مغالط لجوج جز با مغالطه تسليم نمي شود، مي تواند با مغالطه وي را مغلوب سازد. در صورت همگاني شدن آشنايي با مغالطات در جامعه علمي، براي مغرضان و سوء استفاده كنندگان ديگر مجالي براي ارتكاب عامدانه مغالطه باقي نمي ماند. زيرا چنين افرادي مي دانند كه ناقدان هوشيار و مغالطه شناس خطاهاي سخنان آن ها را آشكار خواهند كرد. متفكر شهيد استاد مرتضي مطهري در اين باب مي فرمايد: «دانستن فن مغالطه نظير شناختن آفات و ميكروب هاي مضر و سمومات است و از آن جهت لازم است تا انسان از آن ها احتراز جويد يا اگر كسي خواست او را بفريبد و مسموم كند، فريب نخورد، و يا اگر كسي مسموم شده باشد، بتواند او را معالجه كند. دانستن و شناختن انواع مغالطه ها براي اين است كه انسان شخصاً احتراز جويد و آگاهي يابد تا ديگران او را از اين راه نفريبند و يا گرفتاران مغالطه را نجات دهد. ... مي توان گفت قياس مغالطه، بيش تر از قياس صحيح در كلمات متفلسفان وجود دارد. از اين رو، شناختن انواع مغالطه و تطبيق آن ها به موارد كه از چه نوع مغالطه اي است، ضروري و لازم است.[8]» ابن سينا در دانشنامه علائي دربارة مغالطه مي گويد: «در قياس سوفسطايي و مغالطي، هيچ فايده نيست، الا زيان و اگر فايده بود، آنكه بيازمايي كسي را كه دعوي كند، تا داند يا نداند، و آنگاه او را «قياس امتحاني» خوانند يا بازمالي، دعوي كن بي هنر را، تا مردمان از وي نياموزند، و مرتبت وي بدانند و آنگاه وي را قياس عنادي خوانند ...[9]» و در جاي ديگر از همين كتاب درباره صناعت مغالطه و برهان گويد: «و ما را از جملة اين قياس ها دو باب در كارند: برهاني تا به كار داريم و مغالطي تا از وي پرهيز كنيم.»[10] مغالطه به معناي تعمد در به غلط انداختن ديگري با دو انگيزه مي تواند تحقق يابد. 1- انگيزه حق: و آن هنگامي است كه شخص مغالطه گر به غرض صحيحي ديگري را به اشتباه سوق دهد. و قصد او امتحان مخاطب و آزمايش ميزان معرفت شخص باشد كه به گفته ابن سينا «قياس امتحاني» نام دارد و يا به منظور تنبيه طرف مقابل براي اصرار نكردن او بر نظر اشتباه خود انجام مي گردد كه به «قياس عنادي» مشهور است. 2- انگيزه باطل و سوء: گاهي فرد مغالطه گر، با اهدافي نادرست مانند رياي به علم و معرفت و تظاهر به دانش دوستي، برتري بر ديگران ... دست به مغالطه مي زند. اساس شكل گيري چنين انگيزه اي اين است كه مغالطه كننده بخواهد قبل از آراسته شدن به حكمت و مقتضاي عقل، خود را در جامعة عالمان ظاهر كند. چنين فردي راهي جز تمسك به انواع مغالطه ندارد. تنها راه مقبوليت كلام او در ميان ظاهربينان، استفاده از مغالطه و شهرت دروغين به علم و فرزانگي است؛ مثل كسي كه بخواهد نقصان موقعيت اجتماعي خود را از راه تكبر و بزرگي كردن بپوشاند، و يا رذايل اخلاقي خود را با طعنه زدن به مردم و غيبت كردن ديگران پنهان دارد. در نتيجه او تلاش مي كند. قوانين و اصول مغالطه را فراگيرد تا اين ملكه براي او حاصل آيد و بتواند به پيروزي دروغين دست يابد.[11] مغالطة اشتراك اسم[12] مغالطه اي كه در جوهر لفظ و از جهت مشترك بودنش در ميان چند معنا روي مي دهد «مغالطه اشتراك اسم» خوانده مي شود. آنچه دربارة اين مغالطه بايد در نظر داشت، اين است كه اولاً اين قسم از مغالطة لفظي در لفظ مفرد واقع مي شود، ثانياً، مقصود از اشتراك اسم در این مغالطه تنها اشتراک لفظی نیست، بلکه مراد این است که لفظ به گونه ای، دارای معانی متعدد باشد، اعم از این که «مشترک لفظی»، «منقول»، «مرتجل»، «حقیقت و مجاز»، «استعاره»، و «کنایه» و ... باشد. به عبارت دیگر مقصود از مغالطه اشتراک اسم این است که لفظ در یک مقدمه به معنایی و در مقدمۀ دیگر به معنایی و در مقدمۀ دیگر به معنایی دیگر به کار رود، مراد از این اسم در این جا تنها معنای ادبی آن در مقابل حرف و فعل نیست، بلکه مقصود هرگونه لفظ مفردی است که دلالت بر معنایی داشته باشد. چه حرف چه فعل و چه اسم باشد. غالب اشتباهات مردم و مغالطه ها و خلافهای ایشان از دورترین زمانها از همین ناحیه صورت گرفته است، تا آنجا که از افلاطون نقل شده است که او کتابی را در خصوص صناعت مغالطه تدوین کرده و در آن کتاب تنها از این این قسم از مغالطه های لفظی سخن گفته است و سایر اقسام را معترض نشده است.[13] مثال: «شر واجب بود یا نبود و اگر واجب بود خیر بود، هر چه واجب بود خیر بود، پس شر نبود و اگر واجب نبود، موجود نبود، چه هر چه او را وجوبی نبود موجود نتواند بود. پس شر نبود ولیکن وجودش ظاهر است[14]» علت این مغالطه این است که کلمۀ «واجب» بر دو معنی به اشتراک واقع می شود: 1- آن چه عملش واجب است 2- آن چه وجودش واجب است. مثال دیگر: قائم یا قاعد است یا نه. اگر قائم قاعد باشد یک چیز هم قاعد بوده و هم قائم است و اگر قائم قاعد نباشد، بنابراین قائم نمی تواند قعود کند.[15] مغالطه ای که در این سخن وجود دارد به سبب وقوع لفظ «قائم» به نحو اشتراک بر دو معنی است. 1- قائم کسی است که موصوف به قیام است مطلقاً 2- موصوف به قیام از آن جهت که قائم است. ملاصدرا در این باره گفته است: ممکن است لفظی دارای معنی حقیقی و مجازی باشد. چه آن که یکی محسوس و دیگری معقول باشد مثل لفظ نور که در روشنایی محسوس و علم و وجود استعمال می شود.[16] مثال دیگر: سعادت، غایت زندگی انسان است. غایت زندگی انسان مرگ است. سعادت انسان همان مرگ است. اشکال استدلال فوق ناشی از دو مغالطۀ اشتراک لفظ است. کلمۀ غایت در مقدمۀ اول به معنای هدف و در مقدمۀ دوم به معنای آخرین رویداد است، هم چنین کلمۀ زندگی در مقدمه دوم به معنای زندگی این جهانی و در مقدمه او، اعم از آن است. در واقع از استدلال فوق فهمیده می شود هر انسانی سعی می کند در زندگی خود به سعادت برسد و دیگر این که آخرین رویدادی که برای هر کس در زندگی این جهانی به وقوع می پیوندد مرگ اوست؛ از این دو مقدمه پس از تفکیک معانی الفاظ هرگز نتیجه فوق حاصل نمی شود. هم چنین می توان کلمۀ وجود و ماهیت را در فلسفه، حسن و قبح را در کلام و کلمۀ آزادی و وطن را در علوم اجتماعی به عنوان نمونه در نظر گرفت. مثال های دیگر در این مورد: - هوا تار است. تار، یکی از آلات موسیقی است. بنابراین هوا یکی از آلات موسیقی است. - کتاب ارزان کم یاب است. هر کم یاب گران است. بنابراین کتاب ارزان گران است. بنابراین کتاب ارزان گران است. - علی انسان است. انسان پنج حرف دارد. پس علی پنج حرف دارد. و از همین قسم است مانند آن چرا که از لفظ همه به لفظ هریک، ذهن انتقال پیدا می کند و یا از لفظ هر یک به لفظ همه، ذهن منتقل می گردد. پس حکمی که برای هر یک است. برای همه ثابت می شود و آن حکمی که برای همه است. به هر یک منتقل می شود و بی تردید میان همه و هریک این است که «همه» تمام آحاد را با هم فرا می گیرد. در صورتی که فراگیری «هریک» همه را به گونۀ بدل است. این نمونه اشتباه دز لفظ مفرد است و ابن سینا نمونه ای از این غلط را در نمط پنجم آورده است. آنجا که می گوید: « و اما کون غیر المتناهی کلاً موجوداً لکون کل واحد وقتاً ما موجوداً فهو توهم خطاء، فلیس اذا صح علی کل واحد حکم، صح علی کل محصل و الامکان یصح ان یقال للکل من غیر المتناهی یمکن ان یدخل فی الوجود لان کل واحد یمکن ان یدخل فی الوجود فیحمل الامکان علی کل واحد». یعنی: و اما آنچه گفتند که نامتناهی به طور جمعی موجود باشد برای آن که هر یک از احاد تک تک درست باشد، لازم نیست بر مجموع از جهت مجموع هم صدق کند. در غیر این صورت باید درست باشد که موجود نامتناهی جمعی در زمان گذشته موجود باشد. برای آن که هر یک موجود بوده است. پس امکان برنامتناهی جمعی حمل خواهد شد. چنانکه بر هر یک صدق می کند.[17] شیخ اشراق در بیان خود، مغالطه ناشی از تشابه در لفظ را برچند دسته تقسیم کرده است. وی در این رابطه می فرماید: «حال این تشابه و اشتباه در لفظ ناشی از ادات باشد و یا ناشی از نام مجازی یا مستعار باشد و یا ناشی از ترکیب یا تعریفی که محتمل الوجه باشد. و گاه باشد که غلط به سبب تقدم و یا تأخر حرفهای سلب و یا تکثر آن حاصل شود و همچنین تقدم و تأخر جهات بر اسلوب». قطب الدین شیرازی در توضیح می گوید: اشتباه در نام مانند «بعض المنقوش فرس و کل فرس حیوان» نتیجه می شود: «بعض المنقوش الحیوان» که اشتباه از فرس مجازی است که محمول در صغری است به فرس حقیقی که موضوع در کبری است. و یا اشتباه در ادات که قطب الدین می گوید: مانند «کل ما یعلمه الحکیم فهو کما یعلمه» که لفظ «هو» ممکن است به ما یعلمه برگردد که کلام درست است و ممکن است به حکیم برگردد که غلط است. زیرا که حجر را هم می داند و در حقیقت بر فرض دوم خود حکیم هم ما یعلمه می باشد که مثلاً سنگ باشد زیرا یکی از معلومات او سنگ است. شيخ اشراق ادامه مي دهد: همچنين بعضي گمان برند كه گفتار «ماليس بالضروره» و «بالضروره ليس» برابرند، در حالي كه اين گمان خطاست، زيرا قضيه نخست بر ممكن درست نيايد و گفتار ما كه گوييم «لا يلزم ان يكون» نيست.[18] و گاهي غلط و خطا ناشي از سور قضايا است. مثلاً آن بعض كه سور قضيه است به جاي آن بعضي كه جزئي حقيقي است گرفته شود. مثل «بعض الزنجي اسود» كه بعض اشخاص آن است به جاي بعض الزنجي كه بعض ابعاض است گرفته شود.[19] و يا اين كه كل به معني كل واحد با كل به معني جميع به جاي يكديگر گرفته شود. نظير همين سخن شيخ اشراق را نيز ابن سينا نقل مي كند. قرآن كريم نيز در آيات گوناگون به ارتكاب بسياري از مغالطات از سوي كفار، منافقان يا اهل كتاب اشاره كرده است. از جمله مغالطاتي كه قرآن كريم به آن اشاره كرده و حتي راه جلوگيري از آن را نيز مشخص نموده، مغالطة اشتراك لفظ است كه قرآن به عنوان بازي از آن ياد كرده است: «بعضي از يهوديان كلمات را تحريف و جا به جا مي كنند و به جاي اينكه بگويند: شنيديم و نپذيرفتيم و نيز مي گويند و بشنو كه هرگز نشنوي از روي تمسخر مي گويند: «راعنا» و زبان بازي مي كنند و در دين (اسلام) طعنه مي زنند».[20] «راعنا» در زبان عربي فعل امراز رعايت است[21]؛ يعني در كار ما بنگر و رعايت حال ما كن. اما در زبان عبري هم ريشة رعونت است و معناي توهين آميزي دارد و يا برابر است با «راعينا» تقريباً به معناي چوپان ما، چنان كه آيه مورد نظر اشاره مي كند كه يهوديان كلمة «راعنا» را خطاب به پيامبر اكرم(ص) به كار مي برند كه در ظاهر معناي عربي و در واقع، معناي عبري و توهين آميز آن را در نظر مي گرفتند.[22] قرآن كريم در جاي ديگر براي جلوگيري از اين مغالطه خطاب به مؤمنان مي فرمايد: به جاي كلمة «راعنا» از كلمة «انظرنا» (به معناي به ما بنگر يا به ما مجال بده) استفاده كنند، در واقع دستور العمل كلي در پرهيز از مغالطه اين است كه هر گاه استفاده از لفظ مشترك موجه دو پهلويي و ايهام كلام شود. به طوري كه برخي معاني آن مطلوب و مورد نظر نبوده يا سبب سوء تفاهم مخاطب شود، بايد از لفظ ديگري استفاده كرد كه فقط معناي مطلوب و مورد نظر نبوده يا سبب سوء تفاهم مخاطب شود، بايد از لفظ ديگري استفاده كرد كه فقط معناي مطلوب و مورد نظر را افاده كند: «اي كساني كه ايمان آورده ايد؛ نگوييد «راعنا» و بگوييد «انظرنا» و گوش شنوا داشته باشيد[23].» شايد عبارت «واسمعوا» در آية فوق به اين معنا باشد كه به اختلافات و ظرايف الفاظ و كلماتي از اين قبيل حساس باشيد و دقت كنيد تا در دام خطاها و مغالطات مشابه نيفتيد. مغالطه در تمثيل دومين نوع حجت تمثيل مي باشد و آن عبارت است از آن كه «ذهن از حكم يك شيء ديگر، به سبب جهت مشترك ميان آن دو، منتقل شود»[24]در تمثيل ذهن انسان نه از كلي به جزئي (قياس) و نه از جزئي به كلي (استقراء)، بلكه از حكم يك امر جزئي به علت مشابهت، حكم امر جزئي ديگر را استنتاج مي كند. مثل اين كه بگوييم: اين دو نفر داراي روحيات متشابهي هستند. يكي از آن ها از اين غذا خوشش مي آيد، سپس ديگري هم اين غذا را دوست دارد. تنها استدلالي كه نتيجة آن قطعي و يقيني است، قياس است و استقراء تنها مفيد ظن قوي است. اما تمثيل از لحاظ استنتاجي بسيار ضعيف است و فقط نوعي احتمال را مي رساند، البته استدلال تمثيلي تحت شرايطي مي تواند صحيح و معتبر نيز باشد. كاربرد بسيار مهم تمثيل در شعر، خطا به و مسائل ادبي است. مخصوصاً شاعران براي انتقال مفاهيم مورد نظر و تأثيرگذاري بيشتر، استفاده زيادي از تمثيل مي كنند. برخي صناعات ادبي مانند تشبيه، استعاره و بسياري از كاربردهاي مجازي مبتني بر تمثيل است. در قرآن كريم نيز شاهد تمثيلات زيادي هستيم. تمثيل هاي قرآني كه معمولاً با عنوان مثل بيان مي شوند و تعداد آن ها به ده ها مورد مي رسد، غالباً براي بيان نكات اخلاقي و يا براي توضيح مسائل روحي و رواني انسان ها به كار رفته است: «مثل اين دو گروه (كافران و مؤمنان) مانند كور و كر و بينا و شنوا است. آيا اين دو با هم برابرند؟ چرا متذكر نمي شويد[25]؟! » انواع تمثيل در بيان و توضيح مسائل پيچيده عقلي نيز بسيار مورد استفاده قرار مي گيرد. بسياري از فلاسفه و متكلمان در مقام توضيح و تبيين برخي مسائل پيچيده از تمثيل استفاده مي كنند. در اين موارد معمولاً مسائل عقلي و انتزاعي به امور محسوس و ملموس خارجي تشبيه مي شوند و به اين وسيله كمك زيادي به فرد نوآموز و مبتدي در درك آن مسائل صورت مي گيرد؛ مثلاً فلاسفه براي بيان بسياري از احكام وجود كه امري بسيار پيچيده بوده و فهم آن بسيار سخت است، وجود را به نور محسوس تشبيه مي كنند و يا متكلمان در بيان اين كه جهان خلقت كه با اين نظم دقيق در حال گردش است، نياز به خالق و آفريننده اي دارد، جهان را به يك ساعت تشبيه مي كنند كه هر انساني از مشاهده آن پي به ساعت ساز مي برد. مغالطه نقل قول ناقص[26] گاهي شخص نقل قول كننده داراي گرايش هاي شخصي و اهداف خاصي است كه براي رسيدن به آن اهداف، گفتار ديگران را وسيله و ابزار قرار مي دهد. اگر شخص ناقل، از سخنان مرجع مورد استناد خود عباراتي را برگزيند كه محتواي آنها با نظر اصلي و واقعي آن مرجع مغاير باشد، مرتكب مغالطه نقل قول ناقص شده است. به عنوان مثال فرض كنيد منتقدي درباره يك ديوان شعر كه تازه سروده شده چنين اظهار نظر كند: «اين ديوان، خوب بوده و مجموعه اشعار لذت بخشي دارد، البته هرگز با اشعار قوي برابري نمي كند، اما به هر حال اگر در جايي به ديوان شاعران برتر دسترسي نداشته باشيد توصيه مي كنم كه در تنهايي به مطالعه اين اشعار بپردازيد.» حال اگر ناشر اين كتاب شعر براي تبليغ و افزايش فروش آن، سخن منتقد مذكور را چنين نقل كرد و مثلاً آن را در پشت جلد كتاب چاپ كند، مرتكب مغالطه نقل قول ناقص شده است: «اين ديوان خوب بوده و مجموعه اشعار لذت بخشي دارد، ... توصيه مي كنم كه در تنهايي به مطالعة اين اشعار بپردازيد.» در مغالطه نقل قول ناقص، گاهي خود عبارات به صورت كامل نقل مي شود، اما به دلايلي مثلاً حذف صدر و ذيل كلام محتواي سخن نقل شده با مجموع آرا و نظريات مطرح شده در متن مرجع مغاير است. چند چيز اهميت و شيوع ارتكاب مغالطه نقل قول ناقص را تشديد مي كند: يكي اين كه مرجعي كه به سخن او استناد مي شود از اعتبار زيادي برخوردار باشد و مخاطبان نسبت به آراي او خضوع داشته باشند و سخنان او را به راحتي و بي چون و چرا بپذيرند. نكته ديگر پيچيدگي سخنان مرجع است، به اين معني كه در موضوعات ساده و پيش پا افتاده، اين مغالطه كم تر صورت مي گيرد. نكته ديگر مربوط به گستردگي سخنان مرجع مورد استناد است، زيرا اگر متن مورد استناد، مثلاً يك صفحه، صد صفحه، يك كتاب چند صد صفحه اي يا صد كتاب باشد، به ترتيب بيشتر زمينه ساز وقوع اين مغالطه خواهد بود. با توجه به آنچه ذكر شد مي توان دريافت كه يكي از زمينه هاي بسيار مهم ارتكاب نقل قول ناقص، استناد به متون ديني است، به عنوان بارزترين مثال در اين مورد مي توان به مسأله استنادهاي فراوان مسلمانان به آيات قرآن كريم اشاره كرد. البته اصل اين استنادها اشكال ندارد، اما آنچه موجب ارتكاب مغالطه مي شود اين است كه شخص مجموع ديدگاه قرآني دربارة موضوع مورد بحث را مورد غفلت قرار دهد و براي اين كه مؤيدي از قرآن براي رأي و نظر خاص خود ارائه كند به يكي دو آيه استناد و اشاره مي كند، در حالي كه از مجموع آيات قرآن در آن موضوع رأي و نظر ديگري استفاده مي شود. مثال: «جدايي دين از سياست حرف كاملاً معقولي است و خلاصه آن اين است كه دين را يك پديدةشخصي بدانيم و سعي نكنيم آن را در مسائل اجتماعي و به ويژه در سياست دخالت دهيم. دينداري رابطة ميان شخص و خداي اوست. همين و بس. لذا افراد جامعه نبايد به بهانه دينداري در كار ديگران دخالت كنند. اين حرفي نيست كه ما به عنوان يك نظريه ارائه كرده باشيم. بلكه صريح قرآن است. خود قرآن در سورة مائده آية 105 مي فرمايد: اي مردم ديندار، شما مسؤول خودتان هستيد و اگر همه مردم ديگر هم گمراه شوند به شما ضرري نمي رسد. پس به دينداري خودتان بچسبيد و كاري به ديگران نداشه باشيد. جدايي دين از سياست هم يعني همين[27].» آن چه در مواجهه و اجتناب از مغالطه نقل قول ناقص به طور كلي به ويژه در مورد نقل قول از متون ديني بايد به آن توجه داشت، اين است كه دقت كنيم، آيا نقل قول به طور كامل انجام شده يا عباراتي از قبل و بعد آن حذف شده است و مهمتر اين كه آيا نظر آن مرجع در موضوع مورد بحث منحصر به همين نقل قول است يا اين كه با لحاظ مجموع آراي آن مرجع، به نتيجه ديگري مي رسيم. به عنوان مثال در مورد استدلال مذكور در باب جدايي دين از سياست، بايد بپرسم آيا اظهارنظر قرآن كريم دربارة فعاليت هاي اجتماعي انسان مؤمن منحصر به آيات 105 سورة مائده است؟ يقيناً اين طور نيست. زيرا آيه مذكور بيانگر حداقل دينداري است و با توجه به آيات ديگر قرآن كريم، ابعاد ديگري از دينداري و وظايف اجتماعي انسان مؤمن روشن مي شود، به عنوان مثال مي توان به آيات زير اشاره كرد: هرگز مؤمناني كه بي هيچ مشكل و عذري (مانند بيماري، فقر، و ...) از كار جهاد بازنشستند با آنان كه با مال و جان خود در راه خداوند تلاش و مبارزه مي كنند در مراتب ايمان يكسان نخواهند بود. خداوند مجاهدان فداكار به مال و جان را بر نشستگان و ماندگان برتري داده و همة (اهل ايمان) را وعدة نيكوتر (بهشت) فرموده و خداوند مجاهدان را برنشستگان و واماندگان به پاداشي بزرگ برتري داده است[28]. و بايد از ميان شما گروهي باشند دعوت گر به خير كه به نيكي فرمان دهند و از اعمال ناشايست باز دارند و اينان رستگارانند[29]. البته اثبات اين كه دين از سياست جدا است يا نه، يا عين آن است يا اين كه دين سياسي است يا سياست بايد ديني باشد و ... نيازمند مباحث مفصلي است كه در اينجا قصد پرداختن به آنها را نداريم و آن چه ذكر شد فقط به منظور نشان دادن مغالطه نقل قول ناقص در استدلال مذكور بود. نظر به اهميت فوق العاده اين مسأله در مورد تعاليم ديني و انحرافات بسيار بزرگي كه از آن ناشي مي شود خود قرآن به اين مسأله كه نبايد به برخي تعاليم قرآني يا ديگر كتب آسماني توجه شود و برخي ديگر مورد غفلت يا انكار قرار گيرد پرداخته و نسبت به آن به شدت هشدار داده است: آيا به بخشي از كتاب ايمان مي آوريد و به بخش ديگر كافر مي شويد؟ كيفر كسي كه چنين كند چيست؟ جز خواري در زندگي دنيا و در آخرت آنها را به سخت ترين عذاب ها باز برند و خداوند از آنچه انجام مي دهيد غافل نيست.[30] مغالطه تحريف[31] تحريف يعني منحرف كردن چيزي از مسير و وضع اصلي آن. منظور از مغالطه تحريف، تغيير و تبديل و تصرف در سخن ديگران است. مثلاً جمله، نامه شعر يا كتابي بر اثر حذف يا اضافه چنان تغيير كند كه معنا و مفهومي مغاير با معنا و مفهوم اصلي بيابد. اين مغالطه در طول تاريخ، سبب گمراهي هاي فراواني شده است، مخصوصاً هرگاه در متون مقدس و ديني صورت گرفته است. در طول تاريخ قوم يهود، قهرمان ميدان تحريف است، به طوري كه حتي قرآن كريم به اين مسأله اشاره كرده است: برخي از يهوديان، سخنان را جا به جا و تحريف مي كنند[32]... و آيا شما اميدواريد كه يهوديان به شما ايمان بياورند و با شما صادقانه برخورد كنند در حالي كه اين ها كساني هستند كه گروهي از آنها كلام خدا را از موسي (ع) مي شنيدند و پس از اين كه دربارة آن فكر مي كردند،آن را از روي آگاهي تحريف مي كردند.[33] تحريف حقايق يكي از كارهاي اساسي يهود در طول تاريخ بوده است، به طوري كه امروزه نيز وسايل مهم ارتباط جمعي مانند مطبوعات، خبرگزاري ها، شبكه هاي ماهواره اي و ديگر شاه رگ هاي اطلاع رساني به دست يهوديان اداره مي شود تا به اين وسيله بتوانند با دخل و تصرف اخبار و اطلاعات را چنان كه خود مي خواهند به آگاهي مردم جهان برسانند. علاوه بر تحريفاتي كه در گذشته هاي دور وارد تعاليم و متون اسلامي شده متأسفانه امروزه نيز بازار تحريف و دخل و تصرف در متون، تعاليم، تاريخ و شخصيت هاي اسلامي هم چنان پررونق است كه در اين جا به عنوان بارزترين مصداق آن اشاره اي به مسأله تحريفات مربوط به واقعة عاشورا مي كنيم. تحريف اول: مي گويند روزي اميرالمؤمنين علي (ع) بر بالاي منبر در حال خطابه و سخنراني بود كه امام حسين در ميان جمعيت فرمود: من تشنه ام و آب مي خواهم. علي (ع) فرمود: كسي به فرزندم آب بدهد. اولين كسي كه برخاست حضرت ابوالفضل بود كه رفت و آب آورد، در حالي كه آب بر بالاي سرش بود و مقداري از آب روي زمين مي ريخت، وقتي چشم علي(ع) به اين منظره افتاد اشك از چشمان حضرت جاري شد، مردم عرض كردند: چرا گريه مي كنيد؟ ايشان فرمود: من حوادثي براي اين دو برادر در آينده مي بينم و از اين جا به حادثه كربلا گريز زده مي شود. محدث نوري در نقد داستان فوق مي گويد: اين تحريف تاريخ و توهين به معصومين(ع) است. زيرا علي(ع) فقط در دوران خلافت خود براي مردم سخنراني مي كردند و در آن زمان امام حسين(ع) دست كم مردي 33 ساله بوده است. آيا اين كه يك مرد معمولي چه رسد به يك امام معصوم هنگام سخنراني پدر بگويد من تشنه ام و آب مي خواهم خلاف ادب نيست؟[34] تحريف دوم: مي گويند لشكر عمر سعد در كربلا يك ميليون و ششصد هزار نفر بود كه امام حسين(ع) سيصد هزار نفر و حضرت ابوالفضل 25 هزار نفر آنها را به قتل رساندند. استاد مطهري در نقد تحريف فوق مي گويد: «اولاً لشكر عمر سعد همه از كوفه بود و كسي از شام و حجاز نبود و جمعيت يك ميليون و ششصد هزار نفري غيرممكن است از كوفه جمع شده باشند. ثانياً به اين جمعيت اصلاً در صحراي كربلا جا نمي شوند. ثالثاً با بمب اتمي هيروشيما شصت هزار نفر كشته شدند و بر فرض اگر در آن روز بتوان با شمشير هر ثانيه يك نفر را به قتل رساند، كشتن سيصد هزار نفر كه به امام نسبت داده شد بيش از 83 ساعت و بيست دقيقه، يعني بيش از سه شبانه روز وقت لازم دارد.» نكته مهم ديگري كه در مورد مغالطه تحريف وجود دارد اين است كه اگرچه به دليل پيشرفت فوق العاده صنعت چاپ و استفاده از انواع تجهيزات صنعتي و رايانه اي براي ثبت و ضبط اطلاعات مكتوب، مانند كتاب ها، مقالات، اسناد و نامه ها و... . امكان تحريف به حداقل رسيده، اما نبايد گمان كرد كه در فرآيند تهيه و عرضه انواع اطلاعات در عصري كه دوران انفجار اطلاعات نام گرفته، هيچ دخل و تصرف و تغيير و تبديل و تحريفي صورت نمي گيرد. تلاش تبليغاتي گسترده استكبار جهاني بر ضد اسلام كه مسأله جعل و تحريف حقايق، يكي از ابزارهاي آن است تفاوتي با تبليغات دروغين و تحريفات چهارده قرن پيش معاويه در شام ندارد كسي كه چنان سيمايي از حضرت علي(ع) ترسيم كرده بود كه وقتي آن حضرت در محراب عبادت ضربت خورد و به شهادت رسيد، مردم شام با تعجب مي پرسيدند، مگر علي نماز هم مي خوانده است. بنابراين امروزه هم بايد در برابر پديده تحريف و ترفندهاي پيچيدة آن هوشيار بود. مغالطه تفسير نادرست[35] در مغالطه تفسير نادرست برخلاف مغالطه تحريف در الفاظ و عبارات تغيير و تصرفي صورت نمي گيرد و همة مطالب مطابق با واقع بازگو مي شود ولي در توجيه و تفسير آنها مغالطه صورت مي گيرد. در مقايسه با دو مغالطه پيشين (نقل قول ناقص و تحريف)، اهميت، پيچيدگي و تأثير مخرب تفسير نادرست به مراتب بيشتر است. خطر اين مغالطه، مانند دو مغالطه قبل، بيشتر در مورد متوني است كه در سرنوشت مردم نقش تعيين كننده اي دارد كه در رأس آنها كتب مقدس، مخصوصاً قرآن كريم و احاديث و روايات و سيرة امامان معصوم قرار دارند. يكي از زمينه هاي مهم ارتكاب مغالطه تفسير نادرست كه در جامعه ي اسلامي و شيعي با آن مواجه هستيم، مانند آنچه در مغالطه تحريف به آن اشاره شد، مسأله حادثه عاشورا است يا به عنوان مثال ممكن است كسي در ذكر وقايع روز عاشورا هيچ دخل و تصرف و تحريفي نكند، اما در توجيه و تفسير اين كه چرا امام حسين (ع) قيام كرد و كشته شد، توجيه و تفسير نادرستي ارائه كند و بگويد: حضرت سيد الشهدا قيام كرد و كشته شد تا كفاره گناهان ما شيعيان باشد، يعني او براي بخشيده شدن گناهان ما كشته شد. استاد مطهري در نقد تفسير نادرست فوق مي گويد: الفادي (فداشونده) لقب مسيح (ع) است. از نظر مسيحيت اين جز متن مسيحيت است كه به حساب عيسي(ع) به دار كشيده شد تا كفاره گناهان امت باشد، يعني مسيحيان گناهان خودشان را به حساب عيسي(ع) مي گذارند! ما فكر نكرديم كه اين حرف براي دنياي مسيحيت است و با روح اسلام سازگار نيست. با سخن حسين (ع) سازگار نيست. به خدا قسم اين حرف تهمت به اباعبدالله است... خود اباعبدالله براي مبارزه با گناه قيام كرد، اما ما مي گوييم قيام كرد تا سنگري براي گناهكاران باشد، مي گوييم حسين(ع) يك شركت بيمه تأسيس كرد، بيمه ي چي؟ بيمه گناه! و... استاد مطهري تصريح مي كند كه آن چه سبب شده حادثه ي بزرگي مانند واقعه ي كربلا براي ما از اثر و خاصيت بيفتد. تفاسير نادرست از آن است كه خطر آن از نقل قول و تحريف، به مراتب بيشتر و عميق تر است.[36] مغالطه سنت گريزي[37] اساس مغالطه سنت گريزي اين جمله است: «اين مطلب قديمي است، پس نادرست و نامقبول است.» ريشه ي اصلي رواني ارتكاب اين مغالطه گرايش افراطي به تجدد، نو كردن و نو خواستن همه چيز است. عده اي گرايش به تجدد و پيشرفت را مجوزي براي سنت شكني و اعتراض و انتقاد براي هر انديشه يا رفتار قديمي مي دانند. از اين رو مغالطه ي سنت گريزي با مغالطه تجدد همراه مي شود. قرآن كريم از سوي كفار نقل مي كند كه وقتي درباره ي مسأله قيامت و معاد و زنده شدن پس از مرگ سخن مي گويند، چون براي انكار اين مسأله دليل و برهاني ندارند مي گويند: اين يك ادعاي قديمي است كه قبل از ما به پدرانمان هم داده شده و اين چيزي جز اساطير و افسانه هاي گذشتگان نيست. «و كافران گفتند: آيا هنگامي كه ما و پدرانمان خاك شديم (زنده مي شويم و) از دل خاك بيرون مي آييم؟ اين وعده اي است كه به ما و پدرانمان از پيش داده شده، اين ها همان افسانه هاي خرافي پيشينيان است.»[38] مغالطه سنت گرايي[39] و عدم سابقه[40] مغالطه سنت گرايي وقتي صورت مي گيرد كه كسي كهنه و قديمي بودن مطلبي را دليل درستي يا خوبي آن بداند، يعني گمان كند كه چون اين اعتقاد قديمي است پس درست است يا چون اين كار از قديم انجام مي شده پس خوب و پسنديده است. سنت گرايي و ميل به پذيرش اعتقادات گذشتگان، گرايش رايج ميان همه مردم است، اما مسلماً قدمت يك اعتقاد هرگز نمي تواند دليلي بر صحت آن باشد. بسياري از مردم ترجيح مي دهند از انديشه ها و شيوه هاي قبلي خود يا گذشتگان دست برندارند تا زحمت طاقت فرسايي نقد و بررسي و تغيير و تحول را بر خود هموار نكند. كساني كه مرتكب مغالطه سنت گرايي مي شوند، گاهي استدلال خود را با مسأله ادامه دادن راه گذشتگان موجه تر جلوه مي دهند. يكي از حالات اين مغالطه عادات اجتماعي است كه مي توان از آن به آداب و رسوم تعبير كرد. البته آداب و رسوم ملل مختلف طبعاً متفاوت است و نمي توان بدون دليل بعضي را بهتر از بقيه دانست، اما جنبه ي مذموم تعصب بر آداب و رسوم خاص، اين است كه با اين كه خطا بودن يكي از آداب و رسوم قطعي و يقيني است، ولي باز هم عده اي نمي خواهند از آن دست بردارند، لذا اين سخن موهوم و غيرمنطقي را شعار خود قرار مي دهند كه پيشينيان و نياكان ما چنين مي كرده اند و ما بايد اين سنت را زنده نگه داريم. قرآن كريم بارها و بارها به مسأله سنت گرايي به عنوان يكي از لغزش هاي بزرگ عقل اشاره كرده است. از جمله آيات 23 و 24 سوره زخرف: و هم چنين در هيچ شهر و دياري پيش از تو پيامبر بيم دهنده اي نفرستاديم، مگر اين كه اشراف و افراد خوش گذران گفتند: ما پدران خود را بر آييني يافتيم و از رفتار آنها پيروي مي كنيم. پيامبرشان مي گفت: حتي اگر من آيين هدايت بخش تر از آن چه پدرانتان را بر آن يافتيد آورده باشم آيا باز هم از آنها پيروي مي كنيد؟ مي گفتند: آري ما به آنچه شما به آن مبعوث شده ايد، كافريم.[41] پاسخ پيامبران الهي بهترين روش برخورد با اين مغالطه را به ما مي آموزد. همان طور كه در آية فوق آمده است، پيامبران به جاي توجه به قدمت يك انديشه توجه مخاطبان خود را به محتواي انديشه ها معطوف مي كردند و مي فرمودند كه بايد به تعاليم آيين هاي مختلف نگاه كرد و ديد كدام يك به هدايت نزديك تر است در برخي موارد و در آيات ديگر قرآن كريم به نقد انديشه و شيوة گذشتگان به عنوان راهي براي پاسخ به اين مغالطه اشاره شده است. از جمله آية 170 سوره بقره: و هنگامي كه به آنها گفته شود: از آنچه خداوند نازل كرده پيروي كنيد گويند: نه بلكه ما از آن چه پدران خود را بر آن يافتيم پيروي مي كنيم آيا اگر پدرانشان چيزي نمي فهميدند و هدايت نشده بودند باز هم از آنها پيروي مي كنند.[42] در كنار مغالطه سنت گرايي، مغالطه عدم سابقه وجود دارد. مغالطه عدم سابقه ريشه در اين طرز فكر دارد كه هر چيز خوب و با ارزشي تاكنون انجام شده است، گويي قدماي ما چنان هوش و درايتي داشته اند كه اگر كاري مفيد مي بود، حتماً آن را تشخيص داده و عمل مي كرده اند. لذا كاري كه تازه مطرح مي شود، به علت عدم سابقه مردود و خطاست، يعني در مفيد و با ارزش بودن آن بايد ترديد كرد. مغالطه عدم سابقه، رابطة نزديكي با سنت گرايي دارد، اما مي توان ميان آنها تفكيك قائل شد. در سنت گرايي به قدمت يك انديشه يا عمل براي درست بودن آن استدلال مي شود، يعني شخص يا گروهي كه به كاري عادت كرده اند يا انديشه اي را از گذشتگان به ارث برده اند، قديمي و سنت بودن آن را دليل درستي آن دانسته و از آن عمل يا انديشه دفاع مي كنند اما مغالطه عدم سابقه حربه و وسيله اي است براي مخالفت با هر پيشنهاد جديد و چنين استدلال مي شود كه اگر اين كار و اين پيشنهاد خوب و مفيد بود، گذشتگان تاكنون آن را انجام داده بودند. نمونه اي از مغالطه عدم سابقه را مي توان در دوران پيش از انقلاب اسلامي از سوي روحانيون مخالف حضرت امام خميني (ره) نشان داد.[43] حضرت امام در اين باره مي فرمايند: «حالا چند صد سال است كه تبليغ كرده اند، به طوري كه خود آخوندها هم باور كرده اند ما را چه به سياست؟... آقا ما چه كار داريم به سياست؟! سياست را بگذار براي اهلش، ما مسائل دين مي گوييم.» استدلال بسياري از اين روحانيون چيزي نبود جز مغالطه عدم سابقه، آنها مي گفتند: ما بايد تنها به مسائل ديني و عبادي بپردازيم و مسأله سياست، حكومت، ولايت فقيه و... به ما ربطي ندارد و اساساً كار درستي نيست، زيرا اگر اين كار درستي بود تا حالا علما و روحانيون آن را مطرح كرده بودند و حال كه پرداختن به مسائل حكومت و ولايت سياسي فقيه ميان علماي گذشته سابقه ندارد پس درست نيست! قرآن كريم به ارتكاب اين مغالطه از سوي كفار اشاره كرده و مي فرمايد: آنها براي رد دعوت پيامبران الهي چنين استدلال مي كنند كه سخنان شما در ميان گذشتگان ما، سابقه ندارد، پس خطاست و ما آن را نمي پذيريم. «هنگامي كه موسي با معجزات روشن ما به سراغ آنها آمد گفتند: اين چيزي جز سحر نيست كه به دروغ به خدا نسبت داده مي شود ما هرگز چنين چيزي را از نياكان خود نشنيده ايم.» مغالطه برتري فقر يا ثروت[44] افراد فقير گرچه ممكن است واقعاً افراد صادق، ساده و قابل ترحمي باشند اما اين به آن معنا نيست كه همواره حق هم به جانب آنهاست. اين يك مغالطه است كه گمان كنيم به علت اين كه كسي فقير است پس نسبت به كسي كه ثروتمند است از حقانيت بيشتري برخوردار است. فقر و تنگدستي هيچ ارتباط و نقشي در اعتبار يا عدم اعتبار يك استدلال ندارد. اين مغالطه مبتني بر اين فرآيند خطاست كه به جاي اصل سخن و ادعاي فرد به شخصيت خود آن فرد و مسأله فقر او توجه مي شود. البته ممكن است از اين نكته دفاع شود و كسي بگويد كه فرد فقير كمتر در معرض اغوا و وسوسة امور دنيوي قرار مي گيرد و در نتيجه كمتر در معرض لغزش قرار دارد، اما نبايد فراموش كرد كه از آن سو هم متقابلاً افراد ثروتمند كمتر در فشار گرسنگي، بيماري، ذلت و انواع درد و رنج قرار دارند و در نتيجه، براي فرار از وضعيت نامطلوب خود كمتر دچار وسوسه مي شوند كه كار خطايي انجام دهند. استدلال ديگر به نفع اين مغالطه چنين است كه گفته شود از كسي كه از جمع آوري پول و ثروت اجتناب مي كند مي توان دريافت كه به دنبال اهداف مادي نيست، همين امر دليل و نشانه اي بر حقانيت اوست. اما بايد به ياد داشت كه افراد مختلف اهداف گوناگوني را دنبال مي كنند كه اهداف مادي يكي از آنهاست. ممكن است كسي به دنبال جاه و مقام باشد يا سعي در اعمال نفوذ و تأثير بر شخصيت افراد اطراف خود يا اهداف ديگر داشته باشد كه نمي تواند نشانه اي براي حقانيت او باشد. از عوامل گرايش به اين مغالطه فرهنگ و ادبيات خاص است كه در بيشتر كشورها رواج دارد و سعي مي كند چهرة افراد فقير و بي بضاعت را چنان ترسيم كند كه گويا همة آنها همواره كمتر در معرض خطا قرار دارند و در نتيجه كمتر اشتباه مي كنند. برعكس، در مغالطه برتري ثروت چنين فرض مي شود پول و ثروت، ملاك اندازه گيري درستي، صحت گفتار و كردار آنهاست، به اين معنا كه هركس داراي پول بيشتري است، احتمال درست بودن نظريه اش بيشتر است. اين امر بسيار خوب و پسنديده است كه كسي داراي پول، ثروت و درآمد زياد باشد. هم چنين بسيار پسنديده است كه شخص داراي افكار صحيح و نظريات درست و مطابق با واقع باشد، اما هيچ حد وسطي وجود ندارد كه ثروتمندي شخص را با درست بودن افكار او مرتبط كند. جنبة مغالطي نيز در اينجا همين است كه عامل ديگري غير از دليل و برهان يك عقيده و رأي در صحت و درستي آن دخيل دانسته شده است. يك جنبه از ارتكاب اين مغالطه وقتي است كه شخص بخواهد به جاي برهان و استدلال درستي سخن خود را با استناد به پول و ثروت خود به اثبات رساند. قرآن كريم بارها به ارتكاب اين مغالطه از سوي كفار و مشركان در برخورد با پيامبران الهي اشاره كرده است از جمله: «و فرعون در ميان قومش ندا سر داد كه اي مردم آيا فرمان روايي كشور مصر از آن من نيست؟ و آيا اين رودها از زير (قصر) من جاري نيست؟ آيا (جلال و شكوه) مرا نمي بينيد؟ آيا من (براي فرمان روايي) بهترم يا چنين فردي (موسي) كه خوار و بي مقدار است و نمي تواند سخن واضحي بگويد؟ (اگر او رسول خداست) چرا دست بندهاي طلا به او داده نشده يا چرا فرشتگاني با او همراه نيامده اند[45]؟» مغالطه علت شمردن امر مقدم[46] يا مقارن[47] مغالطه علت شمردن امر مقدم ناشي از اين پيش فرض خطاست كه هرگاه دو حادثه به دنبال هم اتفاق بيفتد صرفاً به دليل تعاقب و تقدم و تأخر مي توان حادثه اول را علت حادثه دوم به حساب آورد. در مواردي كه علت چيزي كاملاً شناخته شده نباشد معمولاً افراد به دنبال علت هاي موهوم مي روند و جهل و ناداني نسبت به پديده هاي مختلف و ناتواني در توجيه و شناخت و عوامل آن موجب برقراري رابطه عليت ميان آنها مي شود. اين امر در جوامع اقدام بدوي به ويژه در مورد پديده هايي چون سيل، زلزله، توفان، خسوف و كسوف و... قابل مشاهده است. در تاريخ آمده است[48] كه در روز مرگ ابراهيم پسر رسول خدا(ص) خورشيد گرفت و هوا به شدت تيره و تار شد. مردم گفتند: خورشيد به علت مرگ ابراهيم گرفت. وقتي رسول خدا(ص) اين خبر را شنيد بيرون آمد و در ميان مردم ايستاد و پس از حمد و ثناي خداوند فرمود: «اي مردم، خورشيد و ماه دو نشانه از نشانه هاي قدرت خدايند و براي مرگ و زندگي كسي نمي گيرند.» اين نكته از نظر فلسفي بسيار مهم است كه در چه مواردي واقعاً مي توان بين دو امر قائل به وجود رابطه عليت شد. ديويد هيوم مشبهات جدي در زمينه عليت مطرح كرده. او معتقد بود كه در همه مواردي كه مردم قائل به عليت هستند فقط به دليل تعاقب دو پديده در عالم خارج به اين اعتقاد رسيده اند، بنابراين هيچ گاه در اشيايي خارجي نمي توان حكم به عليت كرد. سخن هيوم اگرچه به صورت عام مورد پذيرش نيست، اما دست كم از اين حقيقت پرده برمي دارد كه تشخيص مصاديق علت و معلول دشوار است و بايد موضوع را با ژرف نگري دنبال كرد. در علت شمردن امر مقارن نيز اين پيش فرض وجود دارد كه هرگاه دو حادثه با هم اتفاق بيفتد مي تواند يكي را علت و ديگري را معلول به حساب آورد كساني كه از حقايق امر اطلاع كمي دارند و نمي توانند وقايع را به خوبي تحليل كنند بيشتر مرتكب اين مغالطه مي شوند. بسياري از مردم حوادث نامطلوب را با برخي از حوادثي كه همزمان رخ داده اند مرتبط مي كنند و اين امر موجب اعتقاد به شانس، نحس و... مي شود. مهمترين علت اين مغالطه، همان تفسير و تحليل نادرست از حوادث است، زيرا بسيارند دو حادثه همزماني كه علت سومي باعث پيدايش آن ها مي شود، يا دو حادثه اي كه همزمان رخ مي دهند، ولي هيچ ارتباطي علي ميان آنها برقرار نيست. مغالطه سد راه استدلال[49] اگر شخص پس از طرح مدعاي خود، سخني بگويد كه رابطه آن مدعا با استدلال هاي موافق و مخالف را قطع كند، به طوري كه مخالف نه از او دليل بطلبد و نه دليل عليه او اقامه كند، مغالطه بستن راه استدلال صورت گرفته است. شخص مغالطه كننده با توسل به اين مغالطه نادرستي يا ضعف مدعاي خود را مي پوشاند و اجازه نمي دهد كه مدعاي موردنظر مورد نقادي ديگران قرار گيرد. در قرآن كريم مي خوانيم كه وقتي حضرت صالح(ع) در ميان قوم ثمود به تبليغ و بيان آيات و دستورات الهي پرداخت، پاسخ آنها چنين بود: «گفتند: ما سخنان تو را نمي پذيريم زيرا به تو و همراهانت فال بد زده ايم.»[50] مغالطه مسموم كردن چاه[51] نسبت دادن صفات مذموم به مخالفان ادعا به جاي ارائه دليل به گونه اي كه هر معترضي از مصاديق دارندگان صفت مذموم به حساب آيد، مغالطه مسموم كردن چاه است. جنبه مغالطي اين است كه شخص به جاي استدلال براي مدعاي خود، در واقع از يك بي احترامي و توهين و تحقير استفاده كرده است كه به هيچ وجه نبايد مورد توجه قرار گيرد. قرآن كريم ارتكاب اين مغالطه را از سوي منافقان چنين ترسيم مي كند: «و هنگامي كه به آنها گفته مي شود مانند ديگران ايمان بياوريد، مي گويند: آيا ما هم مثل نادان ها ايمان بياوريم.[52]» در رابطه با همين مغالطه، مغالطه ديگري وجود دارد، آنجا كه به موافقان مدعا صفت مثبت و ممدوحي نسبت داده مي شود، تا به اين ترتيب، مخاطب براي اين كه خود را مشمول آن صفت معرفي كند، آن مدعا را بپذيرد كه عكس مغالطه مسموم كردن چاه مي باشد. در قرآن كريم آمده است كه وقتي حضرت شعيب(ع) در ميان قوم خود به تبليغ پرداخت و آن ها را به جاي عبادت بت ها به عبادت خدا فرا خواند و درباره كم گذاشتن پيمانه و ترازو، توصيه هايي كرد و آن ها را از كم فروشي برحذر داشت قوم او چنين پاسخ داد: «گفتند: اي شعيب آيا نمازت تو را بر آن مي دارد كه (ما را تكليف كني) كه دست از آن چه پدرانمان مي پرستيدند برداريم، يا در اموالمان هر كاري كه مي خواهيم نكنيم. تو بي ترديد شخص بردبار و فهيمي هستي (و اين سخنان و اين برخورد از تو شايسته نيست.)[53]» مغالطه تجسم[54] مغالطه تجسم وقتي صورت مي گيرد كه كسي گمان كند كه به ازاي هر يك از الفاظ و كلمات، يك جسم عيني و خارجي وجود دارد. اين خطا در چند مورد خاص صورت مي گيرد كه به توضيح آن ها مي پردازيم.[55] اولين مورد اين مغالطه، آن است كه كسي گمان اوصاف اشياء نيز، خود شيء مستقلي هستند. منظور از اوصاف اشياء حالات و عوارض گوناگون اشياء است، مانند: سردي، گرمي، سفيدي، يساهي، نرمي، زبري و... . آب يك ظرف ممكن است گرم يا سرد باشد، اما به هر حال، درون ظرف يك چيز بيشتر نيست و آن آب گرم يا آب سرد است. مورد ديگر اين مغالطه، وقتي صورت مي گيرد كه كسي گمان كند، امور انتزاعي هم در خارج، نوعي تجسم و عينيت دارند؛ يعني شخص تصور كند چنان كه اشيايي مانند آب و خاك و درخت و... در خارج وجود دارند، همين طور اموري مانند عدالت، شجاعت، نظم، مالكيت و... نيز وجود دارد. صورت ديگر اين مغالطه، دربارة اختلاف بين حقيقت و مجاز است، يعني اگر كسي يك بيان مجاي را به معناي حقيقي آن تلقي كند، مرتكب اين مغالطه شده است. در قرآن كريم آيات زيادي درباره صفات و افعال خداوند وجود دارد كه تعبير ادبي و مجازي اين آيات، موجب ارتكاب مغالطه تجسم به صورت بسيار جدي از سوي عده اي شده است. مانند: دست (قدرت) خداوند بالاي دست آن هاست.[56] يا خداوند رحمان، بر تخت (حكومت و تدبير جهان) قرار گرفت.[57] مورد ديگر اين مغالطه آنجاست كه: كسي در بحث هاي دقيق فلسفي گمان مي كند اموري كه داراي واقعيت عرضي يا اعتباري هستند؛ واقعيت جوهري و حقيقي دارند كه براي نمونه مي توان به مسأله حسن و قبح ذاتي افعال اشاره كرد. نمونه ديگر اين مغالطه جايي است كه دانشمندان به ازاء هر احساس دروني، يك من دروني قائل شده اند و هر يك از احساسات را شخصيتي مستقل در درون انسان ها بدانند.
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 23:13  توسط سیداسماعیل مویدی
|
|